* آیا قناعت به سهم ستاره از نشانی راه چیزی از جرم رفتن به سوی رویا را کم نخواهد کرد ؟*

من زندم

دوستان عزیزم
من زنده ام و بلایی از قبیل تصادف ؛ زلزله یا مایوس شدن وبلاگی سراغم نیامده .
فقط کامپیوترم ویروس گرفته و من حال درست کردنش را ندارم .
البته اصلا فکر نکنید بلد نیستم ها .
دلیلش اینه که بلد نیستم و دوستان عزیزم هم امتحان دارند .
البته من هم دارم ؛
و از قرار معلوم باید خودمو جمع کنم و برای فتح لیسانس یک تلاش دیگر بکنم.
ببینیم شدنی هست یا ولمطلیم .

من به نظراتتون ؛ جواب دادم ؛ البته اونهایی که جوابی برایشان داشتم .
پس بخونیدش لطفا .

دلم براتون و نوشتهاتون تنگ شده ؛

یکسال گذشت


*در همه انسانها بذر میل به کمال وجود دارد اما برای فعال شدن این بذر که در قلب و ذهن ما به          میراث گذاشته شده است باید مهرورزی کنیم ... *


آری یکسال از آن روزی که در اینجا به حرف افتادم گذشت .
بی اغراق می توانم این سال را خاص ترین سال زندگی ام تا امروز نام دهم .
سالی که با دوستی شروع شد و از پس دوستی ؛ دوستی ها زاییده شد .
دوستی ؛ دوستی آفرید و تا یافتن نشانه ها برای رسیدن به قله دوستی .
سالی که در آن دوستانی یافتم حرف زدیم و خندیدیم و با هم گذراندیم .
روزهایی را آه کشیدیم ؛ اشک ریختیم و غصه هامان را به هم گره زدیم و در مشکل دیگری ناراحتی کردیم و  همدردی و محبت ها  پیوند دهنده  ما بودند .
و درکنار هم بودیم تا تنهایی مجال سکون بر وجود هیچ کداممان را نداشته باشد .

سالی که گذر کردم و یافتم و انتخاب شدم و انتخاب کردم .
ماندم و دیدم و راندم .
سالی که آنرا در یک کلام می توانیم خلاصه کنم : دوستی

اولین سالی که بی عزیزترینم گذشت ؛
عزیزترینی که هفته ای دوری از او برایم محال بود و در توانم نبود .
و دیروز در جمع دوستی هامان چه جایش خالی بود ؛ نخورده مستم .

دیروز بر سالی که گذشت ؛ دوستانم بزرگ ترین هدیه را برایم فراهم کردند :
آمدند تا در کنار هم باشیم و لحظه که خاص عمر است را در کنار هم به خوشی بگذرانیم .
روزی که علاوه بر گرمای دوستیهامان ؛ عصر گرم خاطره انگیزی رقم خورد .
با حضور :
پیامبر و بارون که نیاز به حرفی و تعریفی ندارند .

بهترینم

خواهرانم : لیلی ؛ ساجده ؛ ریحانه و ناتور مهربانم .

ش عزیز که بزرگ ما بود و بزرگی او فقط از پس روز و ماه نبود .
او از دانستن و فهمیدن بزرگ ما بوده و هست .

شادزی و بهار و فائزه دوستان قدیمی با نزدیکترین احساسها  
صوفی ؛ میثم ؛ الهام ؛  رضا و ثمین .

و جای آنها که نیامدند چقدر خالی بود .
میناآلبالو  و حباب کوچک و نگین  که عذر خواسته بودند .
هاله و شدن و نانا از همین نزدیکی .
آنیتا و آلیس و سایه و سارا  از دیار دور .
و مهناز صمیمی دوستی که زیبایی اینجا هر روز نشان از هنر او دارد و دومین غایب جمع ما بود.

دوستانم که این یکسالم با شما گذشت از همراهیتان و محبتتان متشکرم .
امیدوارم باز بتوانیم در کنار هم باشیم .
                                                                                                      ( ۷ خرداد ۸۳ )


*اکنون و در لحظه مرگمان .
در این دعا ؛ زمان فقط از همین دو لحظه تشکیل شده است :
لحظه حال و لحظه مرگ .
گذشته مهم نیست .فقط لحظه حال وجود دارد .
تا زمانی که این لحظه با لحظه مرگ ؛ تلاقی کند .
و هنوز هم عشق بهترین راه برای استفاده از این لحظه است .
زیستن در کنار آن چه در زندگی از هر چیز ؛ ضعیف تر و ملایم تر است .*