X
تبلیغات
رایتل



دیوانه
  
 
 
آرشیو
 
پنج‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1383
بارش شهاب و یک دنیا آرزو

درست هفته قبل بود .
 که تا همین ساعت ها وسط بیابون روی سقف ماشین دراز کشیده بودیم و آسمان پر از ستاره را نگاه می کردیم و بخاطر شرایط خاص زمانی و مکانی کلی شهاب دیدیم .
که ناگهان دیده می شدند مسیری را عبور می کردند و ناپدید می شدند .

ماجرا از عصر شروع شد که بابا روزنامه آورد خانه و من مطلبی در مورد بارش شهاب در همین شب خوندم ؛ به سرم که چرا من برای تماشا نروم .
تصمیم را گرفتم آماده شدم به چند نفر هم گفتم که من دارم می روم اگر کسی می خواهد بیاید و نخورده مست همراهم شد .

تا محلات رفتیم و آنجا بارش شهاب را دیدیم و آرزو ها کردیم .
ولی برای من همین بارش شهاب ها خود کسب آرزو بود .
آرزوی دیوانگی ؛
که برای دلم و برای آزادی وجودم همیشه بتوانم از قالبهای موجود خود را بکنم و با خودم باشم و برای خودم .
شهاب ها باعث شدند تا بتوانم آنگونه که می خواهم در بند زندگی نباشم و هر چند کوتاه با اراده خودم بار بربندم و سفری آغاز کنم .
سفری برای فرو نشاندن عطش خیال و آرامش جان .
دیوانگی ام از این روست که هیچ گاه نمی خواهم روزمرگی گردی بر روی کودکی ام و آزادی ام بنشاند .
باید برای متفاوت بودن و دیوانگی ام باز هم مبارزه کنم ؛ چون تنها راه آرامش و بقایم است .

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

 انگار بعضی از این شهاب ها خراب بوده چون ماکسیما هنوز بدست پیامبر نرسیده که باریش آرزو کرده بودم !!!




برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 232273


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها