X
تبلیغات
رایتل



دیوانه
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 25 مهر‌ماه سال 1383
از همدان آمدم .
اتفاقا با رمضان آمدم . ولی هر سال او به نحوه دیگری می آمد و یک ماه بود .
امسال بی خبر آمد . یعنی من هیچ آمادگی نداشتم . تقصیر او هم نیست .
اشتیاق و آمادگی همه از اعتقاد است و ایمان ؛
خوب از برای من خیلی وقته که اینها پر کشیده اند .
در زندگی که باید بی خیال همه چیز بود ؛ شاید بشود بی خیال ایمان هم شد .

باید بگویم از آمدنش هم ناراحت نیستم چون همه شل و ول می شوند و زیاد می خوابند .
و دیگر کمتر به من گیر خواهند داد که چرا بی حالی ؟
 چرا زیاد می خوابی ؟
و چرا هیچ نمی کنی ؟

دیگر چیزی برای بها دادن ندارم که تلاشی صورت دهم .
ولی هیچ بودن اصلا هم بد نیست .

این هم یک شعر از وبلاگ ناتور عزیزم :

تو نمیدانستی آرزوهای محالی دارم
و نمیدانستی که من این شادی غمناک دلم را
با توهم، با خیال، با تبسم هایی که دگر نیست بدست آوردم
با خیال دیدن سایه آن دستانی
که دل سردم را
با نگاهش به غروب ابدی می بخشید
به غروب سردی
که تمنای وجودم در آن به جز اندوه و غم خویش نبود
تو نمیدانستی دل من گمشده ای در خود بود
تو نمی دانستی دل من عاشق مرگ است
تو نمیدانستی دل من میمیرد از صدای دریا
از پریشانی افکار خودم
تو نمیدانستی دل من در عطش دیدن ماه
روزها میگیرد
شبها میسوزد
و تو بی شک غم پنهان مرا دزدیدی
ولی افسوس که در این دل سنگ
به جز این غم، به جز این واژه سنگین سکوت
جای چیز دگری باز نبود
و من اینگونه پر از هیچ شدم !
و پر از تلخی غمگینی ترس
ترس از کشتن تو
و همین پاکی لبخند تو بود
که مرا میلرزاند
ترسم از دیدن اشکان غم انگیزت بود
ای پر از واژه مهر
غم پنهان مرا
تو چرا دزدیدی
از من این هیچ به جا ماند و دگر هیچ...

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 232273


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها