X
تبلیغات
رایتل



دیوانه
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 5 دی‌ماه سال 1383
سایه روشنی دوساله
جمعه شب هفته قبل که برف می آمد و داشت همه جا را سپید پوش می کرد ؛
 بدجوری کک پیاده روی در برف تو وجودم افتاد .
شنبه صبح ؛ خیابونهای تهران برفی برای من نداشت .
عزم تپه کردم و خواهری هم همراهم شد .
تپه پوشیده از برف بود و خلوت و من را یاد اون شبی که اتفاقا شب قدر بود انداخت که چهار تایی آمده بودیم و در سکوت و آرامش قدم زدیم و کمتر حرف زدیم با حال و هوایی خاص خودش!
برای خواهری که این خاطره را تعریف می کردم اضافه کردم که ؛ شب تولد سایه روشن هم مال همان ایام است .
و یادم افتاد که مسافرت بودیم و هیچکس دوسالگی سایه روشنمونو با تیتر بزرگ ننوشت .

امشب خیلی اتفاقی این مطلب قدیمی را خواندم . خط چندم بودم که این اشکم که گفته بودم جدیدا خیلی دم مشکمه سرازیر شد .
خالی از لطف ندیدم بعد ار یادآوری دوسالگی سایه روشن این مطلب را هم بخونید :

1) دیشب که برف می اومد تصمیم گرفتم برم جمشیدیه. رفتم. برف می اومد. درست مثل اوّلین دفعه ای که بهم وحی شد : برف می اومد. سر تپه لواسان بودیم ( من و دیوانه و باران و نخورده مست) اونجا بود که بعد از مدتها دوباره به من وحی شد. و من دوباره پیامبری ام را آغاز کردم!
همونجا بود که تصمیم گرفتم نوشتن را - که از مقدسترین آیینهای کیش من محسوب میشه- دوباره از سر بگیرم. همونجا بود که به سیاه کردن این صفحات آبی آسمانی خوب فکر کردم. اون شب به من وحی شد که از خودم چهره ای جدید بسازم. اون صدا اون شب به من گفت که دوباره متولد شم. و من رو فرستاد به این سرزمین که " پیامبر " باشم!
دیشب که برف می اومد به یاد اون شب تصمیم گرفتم برم جمشیدیه!BR>
2) >من " این چهار نفر " رو – خودم رو هم شمردم! – بیشتر از 12 سال آزگاره که میشناسم : دیوانه و نخورده مست و باران رو می گم. راستش باید یه چیزی رو خدمتتون عرض کنم. ما از اول که چهار تا نبودیم. بیشتر بودیم: 5 تا 6 تا ...بلکه بیشتر! کلی هامون هم آدم حسابی بودن! برای اینکه حساب کار دستتون بیاد می گم...: یکیمون من باب مثال همین "کیشلوفسکی" بود...که یهو رفت و برای خودش فیلمسازی شد! – الان هم سالی به دوازده ماه پیداش نمیشه کرد! – این یکیمون بود. بله! راستش رو بخواین، ما هم یه موقعی برای خودمون کم حسابی نبودیم. اقلاً هفته ای یکی دو بار دور هم جمع می شدیم...کتابهای کلفت کلفت می خوندیم؛ حرفهای قلمبه سلمبه می زدیم. یه شعرهای کلی پر از احساس می خوندیم که دلهامون همه قیلی ویلی می رفت! بعدشم یه قهوه ای، نسکافه ای، گلاسه ای چیزی...(چایی نه ها!) می خوردیم و... – اون موقع ها هم که هنوز Cg اختراع نشده بود! - ...می رفتیم. خلاصه کلی واسه خودمون روشنفکر بودیم! بـَــ...ــله آقا! اینطوریا بودش!
تا اینکه دیگه خسته شدیم. یکی گفت: "حالا حتماً باید آدم حسابی باشیم؟" یکی دیگه گفت: " وا... یعنی چه؟ " اون یکی خندید. چهارمی گفت: " خب، حالا چیکار کنیم؟ " از اون موقع به این ور شما هر کار بگین ما کردیم:
سینما رفتیم. تئاتر رفتیم. کنسرت رفتیم. مسافرت رفتیم. اینور رفتیم. اونور رفتیم. عکس گرفتیم. قیافه گرفتیم. سوغاتی گرفتیم. آبغوره گرفتیم. گریه کردیم. خنده کردیم. شادی کردیم. ناله کردیم. با صداهای قشنگمون واسه هم ترانه خوندیم. جیغ کشیدیم. فریاد کشیدیم. منّت کشیدیم. ناز کشیدیم. نقاشی کشیدیم. سختی کشیدیم. آره... Cg هم کشیدیم!...ولی بعدش آدامس خوردیم...! کلی هم پیتزا خوردیم. کلّه پاچه خوردیم. شکر خوردیم! اِی...بگی نگی درس هم خوندیم. بابا ما کلی کتاب خوندیم. جزوه خوندیم. زبان خوندیم. زیر لب واسه دل خودمون آواز خوندیم. کرکری خوندیم. توپ بازی کردیم. تاپ(!)بازی کردیم. تیله بازی کردیم. کارت بازی کردیم. حکم بازی کردیم. لات بازی کردیم. بیخ دیواری بازی کردیم. ماشین بازی کردیم. زبون بازی کردیم. دختر بازی هم ای...کردیم!
خلاصه هر چی از دستمون بر می اومد انجام دادیم. بعدش دوباره نشستیم دور هم و هی به هم نیگا کردیم! یکی آه عمیقی کشید. یکی دیگه گفت:" وا...یعنی چه؟ " اون یکی خندید. چهارمی گفت:" خب، دیگه چیکار کنیم؟... "
شدیم وبلاگ نویس!

3) برای چی می نویسم؟ برای کی می نویسم؟
ببین! نوشتن زندگی من است...بلکه زنده بودنم! برای این می نویسم که زنده باشم. که تولد هر لحظه زندگی ام را به یاد بیاورم. که نمیرم! به همین سادگی. اگر نوشتن زایندگی است ، شک ندارم من که می نویسم چیزی نمی زایم...خود زاده می شوم...دم بدم ، نو می شوم هر لحظه. و این معنی تولد است!
پس، من " برای " تو نمی نویسم. چون من پیام آور تو نیستم. من فقط برای خودم – فقط برای مردم سرزمین خودم، سرزمینی که به پیامبری اش بر انگیخته شده ام. – می نویسم.
با اینهمه ؛ اگر گذرت روزی به اینجا می افتد خشنود می شوم اگر ... نفس زندگی را با هم رد و بدل کنیم. نگران زبان هم نباش. زبان مشترکی میان همه " زنده " ها هست که به آن می توان نفس زندگی را رد و بدل نمود! آره...عزیز من!

4) چه فکر می کنی؟
...که بادبان شکسته زورق به گِل نشسته ایست زندگی؟
دراین خرابِ ریخته ، که رنگ عافیت ازو گریخته ...
به بن رسیده، راهِ بسته ایست زندگی؟

چه سهمناک بود سیل حادثه ؛ که همچو اژدها دهان گشود...
زمین و آسمان ز هم گسیخت...ستاره خوشه خوشه ریخت
وآفتاب در کبود درّه های آب غرق شد!

هوا بد است...تو با کدام باد می روی؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه ی تو را...
که با هزار سال بارش شبانه روز هم... دل تو وا نمی شود!

تو از هزاره های دور آمدی.
در این درازنای خون فشان به هر قدم ...نشان نقش پای توست!
در این درشتناکِ دیولاخ...
ز هر طرف، طنین گامهای رهگشای توست!
بلند و پستِ این گشاده دامگاهِ ننگ و نام...به خون نوشته نامه ی وفای توست.
به گوش بیستون هنوز... صدای تیشه های توست.
چه تازیانه ها که با تن تو تابِ عشق آزمود...
چه دار ها که از تو گشت سربلند...!
زهی شکوه قامت بلند عشق...
...که استوار ماند در هجوم هر گزند.

نگاه کن! هنوز آن بلندِ دور
آن سپیده، آن شکوفه زار انفجار نور...کهربای آرزوست.
سپیده ای که جان آدمی... هماره در هوای اوست.

به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن ...
سزد اگر هزار بار
بیفتی از نشیب راه و باز رو نهی ...بدان فراز!

چه فکر می کنی؟
جهان چو آبگینه ی شکسته ایست که سرو راست هم در او شکسته می نماید!
چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروبِ تنگ...
...که راه بسته می نماید.

زمان بیکرانه را...تو با شمار گام عمر ما مسنج!
به پای او دمی است...این درنگِ درد و رنج!
بسانِ رود – که در نشیب دره سر به سنگ می زند –
...رونده باش!
امید هیچ معجزی ز مرده نیست؛
...زنده باش!*


*) از ه.ا.سایه**

**) کل متن هم از پیامبر سایه روشنه



برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 232282


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها