X
تبلیغات
رایتل



دیوانه
  
 
 
آرشیو
 
پنج‌شنبه 14 مهر‌ماه سال 1384
روز تولدم


در این روز، مادرم مرا به دنیا آورد .

 بیست و پنج سال پیش ،  در چنین روزی ،

سکوت ، مرا در دستان وسیع زندگی ،

که  از تنازع و تضاد  سرشار است ، جای داد .

اینک ؛ بیست و پنج بار است که دور خورشید گردیده ام .

و چند بار ماه گرد من گردیده است  ، نمی دانم !

اما می دانم ، که من هنوز اسرار نور را نیاموخته ام ،

 و نیز، رازهای تاریکی رادرک نکرده ام .

 

بیست و پنج بار، با زمین ، ماه ، خورشید و ستارگان ،

دور گیتی را چرخیده ام .

اینک ، روح من نام سلسله گیتی را زمزمه می کند

آنگونه که غارهای اطراف دریا ، صدای امواج را منعکس می کنند .

روح می زید و در گیتی جاریست ، اما خود ، آن قدر ت را نمی شناسد .

و روح ، آهنگ گیتی را با آوایی زیر و بم می خواند ،

اما به اوج نمی رسد .

 

 بیست و پنج سال پیش ،

زمان مرا در کتاب این زندگی عجیب و ترسناک نوشت .

و اینک واژه ای هستم که به هیچ چیز دلالت نمی کند

اما گاهی ، بسیاری از چیزها را دربر می گیرد .

در این روز ازهر سال ،

چه فکرها و خاطراتی که به روح من هجوم نمی آورد !

آن ها در مقابلم می ایستند – گروه روزهای گذشته ،

به نمایش مناظر شب هایی که گذشتنه اند - 

سپس به اطراف پراکنده می شوند ، همانگونه که باد ،

ابرها را از افق می روبد،

آنها را در تاریکی خانه ام ناپدید می شوند ، چونان نغمه های جویبارها ،

در دره های متروک و غریب .

هر سال در این روز، ارواحی که شبیه روح من هستند

از فراسوی جهان ، برای جستجوی من می آیند .

و سرود خوان وازه های غم انگیز خاطراتم می شوند .

آنگاه می روند ، تا پشت نقاب های زندگی پنهان شوند ،

همچون پرندگانی که به سمت کشتزار درو شده فرود می آیند اما

دانه ای برای بزم آسمانیشان نیافته

لحظه ای مانده و به جایی دیگر پرواز می کنند .

در این روز ، ذره های زندگی گذشته ،

چون آیینه هایی کدر ، در برابرم نمودار شد .

مدتی در آینه ها نگاه کرده ، جز تصاویر رنگ پریده و مرده سان سال ها

 و جز چین و چروک  چهره سالخورده  امیدهای بر باد رفته

 ورویاهای عمیق و طولانی چیزی ندیدم

و چون بار دیگر نگاه کردم ، فقط چهره آرام و خموش خود را دیدم

به آن خیره شدم و جز غم در آن ندیدم .

از او سوال کردم اما دانستم که لال است

اگر غم سخن می گفت کلماتش از خوشی شیرین تر بود .

 

بیست و پنج سال  است که بسیاری کسان را دوست داشته ام ،

و اغلب آنهایی را دوست می داشتم که مورد نفرت بودند .
آنچه در کودکی دوست می داشتم ، اکنون هم دوست می دارم ؛
و آنچه اکنون دوست می دارم ؛ تا پایان زندگی دوست  خواهم داشت ،

زیرا عشق ،

 تمام ثروتی است که دارم و هیچکس نمی تواند آنرا از من بگیرد .

* ادامه دارد ...


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 232300


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها