X
تبلیغات
رایتل



دیوانه
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 29 مهر‌ماه سال 1384
روز تولدم (۳)


بدین ترتیب ، بیست و پنج سال گذشته است ،

و روز و شب هایم این چنین می گذرد تا زندگی ام به پایان رسد

- همچون برگهای درختانی که با وزش باد پاییزی پراکنده می شوند –

و امروز ، مانند کوهنورد خسته ای در نیمه را قله ،

درنگ کرده  ، آنها را به یاد می آوردم

به پشت سر ، و به اطراف نگاه می افکنم ،

اما هیچ گنجی در جایی نمی بینم که بتوانم ادعا کرده بگویم :

این از آن من است .

 

هیچ محصولی در فصول سال های عمر ، نیافتم .

جز صفحات سپید و صافی که با مرکب سیاه نشانه گذاری

و کرباس های تکه تکه ای که از خطوط  و رنگهای عجیب  ناجور پوشیده شده است .

و در این میان ، عشق و آزادی را ،

که به آنها فکر کرده در رویایشان بودم ،

کفن کرده به خاک سپردم ،

چون کشاورزی که برای کاشت بذرهایش در کرتهای مزرعه به راه می افتد.

و شب هنگام ، با انتظار و امید رویش آنها به خانه باز می گردد.

اما من ، گرچه دانه های قلبم را به خوبی کاشته ام ،

نه امیدی دارم  و نه انتظاری ،

و اکنون که این فصل از زندگی ام فرارسیده ،

به نظر می رسد که گذشته، پشت ابرهای غصه و اندوه پنهان ،

و آینده ، از میان نقاب گذشته ، آشکار شده است .

 

ایستاده ، و از پنجره کوچکم ، به زندگی خیره شده ام .

چهره انسان را می بینم و فریادش را که به آسمان بلند شده می شنوم .

به ردپاهایی که در خیابان ها و خانه ها بر جای مانده ، توجه می کنم

و همسانی روح ها ، امید ها ، آرزوها و اشتیاق دل ها را می بینم

ایستاده،و به کودکانی که با خنده و فریاد شادی به سوی هم کلوخ می اندازند نگاه می کنم

وبه پسرانی خیره می شوم که با سرهایی بالا گرفته ،

گویا قصیده تازه ای می خوانند که در پرتو خورشید ، بر حاشیه ابرها نوشته شده .

دخترانی را می نگرم ، که مثل شاخه درختان ، به هر سو تکان خورده

چون گل لبخند زده ، از گوشه چشم  ، به جوانی خیره شده

و از عشق و تمنا بر خود می لرزند .

بر سالخوردگانی نظر می افکنم که با قامتی خمیده ، به آرامی گام برداشته ،

بر عصایشان تکیه زده به زمین خیره می شوند

گویا با چشمان کم سو و پیر ، در زمین جواهر گم شده ای می یابند .

کنار پنجره ام ایستاده و به همه این شکل ها و سایه ها ،

به آن هایی که آهسته در میان شهر می روند و می خزند ، خیره شده ام .


آن گاه به دور دست ها ... به آن سوی شهر می نگرم

و آن جا ، زیبایی خوفناک و ترس سخنگو را می بینم

بلندی کوهها و گودی درهها ، درختان بهاری و سبزهای مواج و لرزنده ،

گلهای عطر آگین و زمزمه همه موجودات زنده را .

 

به آن سوی صحراها خیره شده ، اقیانوس را می بینم ،

و شگفتی های ژرفایش را و اسرار نهفته و گنجهای پنهانش را ،

در آن جا ، سیمای  طغیانگر و ستیزه گرش را با آبهای کف کرده می بینم

و قطراتی که بالا می جهند و غبار می شوند تا باز به پایین  برافتند .

 

به دقت ، آن سوی اقیانوس و فضای نا محدود آن را می بینم ،

دنیاهای شناور، گروه ستارگان کم نور ، خورشید ها ، ماه ها ، و ستارگان ثاقب و ثابت

برهان نیروهای دافعه و جاذبه ،

جنگ عناصر و آفرینش و دگرگونی را می بینم ،

و می بینم آنی را ، که با قانون بی آغاز و پایان به چنگ اسارت می افتد .

 

وقتی از پنجره کوچکم این ها را می بینم ،

در اندیشه فرو رفته بیست و پنج سالگی ام را ،

و قرن هایی که پیش از این بوده ،

و سالهایی که پس از آن خواهد آمد ، فراموش می کنم .

زندگی ، با تمام اسرار آشکار و نهانش ، برایم همچون ناله های کودکی

که در خلوت  اعماق و بلندیهای ابدی می لرزد معنا می شود.

اکنون این ذره ، که خود آن را "من" می نامم ، فریاد و غوغا می کند ،

بالهایش را به سوی آسمان پهناور بلند کرده ،

دستهایش را به چهار گوشه جهان دراز می کند ،

در نقطه ای از زمان که به او زندگی بخشیده بی حرکت می ماند ،

و آن گاه از پاکترین پاکی ها ، جایی که این جرقه زنده در انتظار است ،

با صدایی بلند فریاد می زند :

" درود بر تو ای زندگی !

درود بر تو ای بیداری !

درود بر تو ای پیروزی !

درود بر تو ای روز، که نور درخشانت تاریکی زمین را در هم پیچید !

درود بر تو ای شب ، که با تاریکی ات ، نور بهشت را نمایاندی !

درود بر تو ای فصل ها !

درود بر تو ای بهار ، که همواره زمین را جوان می کنی !

درود بر تو ای تابستان ، که عظمت خورشید را می افزایی !

درود بر تو ای پاییز، که میوه های زحمت و محصول رنجت را ارزانی می داری !

درود بر تو ای زمستان ، که با طوفانهایت ، نیروی تلف شده طبیعت را باز می گردانی !

درود بر شما ای سال ها ، که آنچه در خود نهان دارید ، آشکار می کنید !

 درود بر شما ای نسل ها ، که هر آنچه قرن ها از بین برده ، اصلاح می کنید !

 درود بر تو ای زمان ، که تا روز کمال ، با ما همراهی !

درود بر تو ای روح، که با دور اندیشی ات با دشواری هایی که خورشید ازما پنهان داشته ، ستیز می کنی!

 درود بر تو ای قلب ، که بر درود ، آفرین گفتی ،

در حالی که خود ؛ غرق اشک بودی !

درود بر شما ای لب ها ، که درود را ادا کردید ،

در حالی که طعم تلخ بدرود را می چشیدید ! "

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 232273


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها